انگار نه انگار..!  

من تب زده ، بیمار و ... تو انگار نه انگار !لب تشنه ی دیدار و ... تو انگار نه انگار ! دور از تو شده سنگ صبور من ، دل تنگ یک گوشه ی دیوار و ... تو انگار نه انگار ! از چشم تو افتاده ام و زیر قدمهات له میشوم این بار و ... تو انگار نه انگار ! دلتنگی و بی همنفسی حال خرابی ست روی دلم آوار و ... تو انگار نه انگار ! من را به گناهی که نگاه تو در آن بود بردند سر دار و ... تو انگار نه انگار ! جان میکنم و محو تماشایی و هر روز این حادثه تکرار و ... تو انگار نه انگار ! بی مرگ نشد لایق

ادامه مطلب  

انگار نه انگار..!  

من تب زده ، بیمار و ... تو انگار نه انگار !لب تشنه ی دیدار و ... تو انگار نه انگار ! دور از تو شده سنگ صبور من ، دل تنگ یک گوشه ی دیوار و ... تو انگار نه انگار ! از چشم تو افتاده ام و زیر قدمهات له میشوم این بار و ... تو انگار نه انگار ! دلتنگی و بی همنفسی حال خرابی ست روی دلم آوار و ... تو انگار نه انگار ! من را به گناهی که نگاه تو در آن بود بردند سر دار و ... تو انگار نه انگار ! جان میکنم و محو تماشایی و هر روز این حادثه تکرار و ... تو انگار نه انگار ! بی مرگ نشد لایق

ادامه مطلب  

 

ظلمت گرفته است جهان را بدون تو
آینده ی زمین و زمان را بدون تو
تقویم در مسیر توالی رقم زده است
هم رنگ غم بهار و خزان را بدون من
انگار مرگ سایه به سایه کشیده است
شب های بی سپیده دمان را بدون تو
انگار گشته است همه سرنوشت من
هم اصفهان و نصف جهان را بدون تو
هجران چقدر تلخ و کشنده است نازنین
از من گرفته تاب و توان را بدون تو
.......
با من بگو چگونه کنم طی شبانه روز
این عمر عاری از هیجان را بدون تو
 
علی شاملو
 
 

ادامه مطلب  

 

سیاهی آمد و انگار با او
تمام آسمان را قاب کردند
درخشیدند تک تک ، اختران تا
نگاه خسته ام را خواب کردند
 
سیاهی آمد و انگار من هم
گشودم بال با بال سیاهی
من و او پر زنان رفتیم و رفتیم
به سوی ناکجای وهم و واهی
 
سیاهی آمد و همراه خود برد
تمام آرزوهای مرا  هم
به جای رنگ های خوب و شاداب
سیاهی شد سراسر ، رنگ عالم
 
سیاهی آمد و شد سرد و بی روح
بدون آفتاب تو ، وجودم
شبیه لانه ی سیمرغ گشته است
جهان خالی از شعر و سرودم
 
بهمن 1389 
علی شاملو

ادامه مطلب  

29  

شبی که بارون شدیدی می بارید، "پرویز شاپور" از "احمد شاملو"پرسید : چرااینقدرعجله داری؟!  شاملوگفت:می ترسم به آخرین اتوبوس نرسم.  شاپور گفت :من می رسونمت . شاملو پرسید :مگه ماشین داری؟  شاپور ﮔﻔﺖ:نه،اما چتردارم! " زندگیتون پر از دوستیهای واقعی..."

ادامه مطلب  

احمد شاملو  

از دست های گرم تو
کودکان توامان آغوش خویش
سخن ها می توانم گفت
غم نان اگر بگذارد.
      *    *    *
نغمه درنغمه درافکنده
ای مسیح مادر، ای خورشید!
از مهربانی بی دریغ جان ات
با چنگ تمامی نا پذیر تو سرودها می توانم کرد
غم نان اگر بگذارد.
      *    *    *
رنگ ها در رنگ ها دویده،
از رنگین کمان بهاری تو
که سراپرده در این باغ خزان رسیده برافراشته است
نقش ها می توانم زد
غم نان اگر بگذارد.
      *    *    *
چشمه ساری در دل و
                         آبشاری د

ادامه مطلب  

احمد شاملو  

برف ِ نو، برف ِ نو، سلام، سلام!بنشین، خوش نشسته‌ای بر بام.پاکی آوردی ــ ای امید ِ سپید!همه آلوده‌گی‌ست این ایام.راه ِ شومی‌ست می‌زند مطربتلخ‌واری‌ست می‌چکد در جاماشک‌واری‌ست می‌کُشد لب‌خندننگ‌واری‌ست می‌تراشد نامشنبه چون جمعه، پار چون پیرار،نقش ِ هم‌رنگ می‌زند رسام.مرغ ِ شادی به دام‌گاه آمدبه زمانی که برگسیخته دام!ره به هموارْجای ِ دشت افتادای دریغا که بر نیاید گام!تشنه آن‌جا به خاک ِ مرگ نشستکآتش از آب می‌کند پیغام!کام ِ ما ح

ادامه مطلب  

زندگی  

ما را از مرگ می‌ترسانند؛ انگار که ما زنده ايم …!
احمد شاملو
نحوه ی زندگی کردنمان در دنیا تا حد زیادی بستگی به این داره که ما زندگی را چه چگونه تصور میکنیم ! اگر زندگی را مسیر رسیدن به معشوق نهایی بدانیم زندگی را زندگی خواهیم کرد اگر زندگی را دنبال زندگی زمینی باشیم و بی خبر از معشوق نهایی نهایت لذتمان از زندگی یک کوه نوردی خواهد بود و یک ماشین سواری ! 
باشد که او در زندگی ما جریان داشته باشد و برای او زندگی کنیم . 
همه ی شیرینی ها و تلخی ها شیرین

ادامه مطلب  

 

و روز از آخریننفس شب پر انتظار آغاز میشود/احمد شاملو
چقدر دوست دارم مثل شاملو بنویسم.بدون تکیه به وزن و قافیه اما زیبا،پر احساس و گیراما زبان نوشتن من چیز دیگیری ست.سخت است.شاید چون عمقی ندارد.واقعی نیست.از اجبار است.نمیدانم.ساده نوشتن و زیبا نوشتن هنری ست که بهره ی کمی از آن برده ام.تا اکنون.تا بعد چه پیش آید.دوست داشتم فریادی میزدم.سینه ام را نمایان میکردم.همه ی انچه منم را روی کاغذی مینوشتم اما نمیتوانم.شاید از نخواستن باشد این نتوانستن.د

ادامه مطلب  

 

چه بی تابانه می خواهمت
ای دوریت آزمون تلخ زنده بگوری !
چه بی تابانه تو را طلب می کنم !
بر پشت سمندی
گویی
نوزین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده است.
بوی پیرهنت
این جا
و اکنون.
کوه ها در فاصله
سردند.
دست
در کوپه و بستر
حضور مأنوس دست تو را می جوید .
و به راه اندیشیدن
یاس را
رج می زند.
بی نجوای انگشتانت
فقط.
و جهان از هر سلامی خالی است
 
شانه ات مجابم می کند
در بستری که عشق تشنگیست
زلال شانه هایت
همچنانم عطش می دهد
در بستری که
عشق
مجابش کرده است
 
ش

ادامه مطلب  

برگی از شعر شاملو  

امروز بعد از مدت ها شعر خوندم...
خیلی دلنشین بود...
.
.
.
ﺷﻨﯿﺪﻩ ﺑﻮﺩﻡ ﻗﻠﺐ ﻫﺮﮐﺲ به اندازه مشت گره کرده اش است...
ﻣﺸﺖ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...
ﻭ ﺧﯿﺮﻩ ﻣﯽ ﺷﻮﻡ ﺑﻪ ﺍﻧﮕﺸﺘﻬﺎﯼ ﮔﺮﻩ ﺧﻮﺭﺩﻩ ﺍﻡ...
ﺩﺳﺘﻢ ﺭﺍ ﻣﯽ ﭼﺮﺧﺎﻧﻢ...
ﻭ ﺩﻭﺭﺗﺎﺩﻭﺭﺵ ﺭﺍ ﻧﮕﺎﻩ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ...
ﭼﻘﺪﺭ ﮐﻮﭼﮏ ﻭ ﻧﺤﯿﻒ ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺎﺷﺪ ﻗﻠﺒﻢ...
ﺩﺭ ﻋﺠﺒﻢ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﮐﻮﭼﮏ ﻧﺤﯿﻒ...
ﮐﻪ ﭼﻪ ﺑﻪ ﺭﻭﺯﻡ ﺁﻭﺭﺩﻩ...
ﻭﻗﺘﯽ ﺗﻨﮓ ﻣﯽ ﺷﻮﺩ...
ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﻢ ﺯﻣﯿﻦ ﻭ ﺯﻣﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﻬﻢ ﺑﺪﻭﺯﻡ...
ﻭﻓﺘ

ادامه مطلب  

 

بعضی شب هاانگار که خدا حواسش پرت شده باشه و کیسه دل تنگی از دستش ول شده باشه رو سر شهرکل شب رو سیل دل تنگی با خودش میبره هوا بویِ دلتنگی میگیره و میلِ گریهگنجشکا با دلتنگی میخوابنرفتگرا با دلتنگی جارو میکشن شب بوها با دلتنگی عطر میکنندو تو...دلتنگ میمیری دلتنگ دوباره زنده میشی دلتنگ دوباره میمیری بعضی شب ها انگار که خدا حواسش پرت شده باشه دل تنگی به مغز استخون میرسهبه خودِخودِ ریشه دل!
 

ادامه مطلب  

 

 
✔✔✔
یکی از مزایای کرجی بودن این هست که هر مسیری رو بری توی تاریکی برمی گردی. چقدر این تاریکی لذت بخش خواهد بود اگر هوا سرد هم باشه. اون وقت درحالی که « های » اندوه در قلبت هست یک لذت پررنج و یک شوق درخشان رو حس می کنی. به آینده فکر می کنی. یا اصلا فکرهای دلچسبی از مغزت عبور میکنه که بعد ها هیچ وقت به یاد نخواهی آورد. از مزایای دیگر کرجی بودن داشتن شاملویی هست که هر وقت دلت گرفت و اراده کردی میتونی بهش سر بزنی. از مزایای کرجی بودن خیلی چیزا هست. ی

ادامه مطلب  

 

این تابستون تو ماوراء الطبیعه زیاد سرک کشیدم درسته اما هیچ چیزی مثل " پیرمرد و دریا " برام قشنگ نبود ! انگار که منم به فکر بودم که قراره صید بزرگی داشته باشیم و باید ساردین کافی بردارم ، انگار که پارو زدم ، انگار موقعی که قلابش به اون ماهی گیر کرد لبخند زدم ، انگار موقعی که دستش از خستگی بی حس شد من اون یکی سمت قایق نشسته بودم و مراقب اطراف بودم ، انگار اون ماهی رو با هم به دکل بستیم ، منم پارو رو زدم وسط مغز کوسه ها ، انگار که من با اون خستگی دوبار

ادامه مطلب  

شجره نامه فامیلی ساوه http://shjsaveh.persianblog.ir/  

خانه اربابی امیر اصلان خان عزیزی فرزند عزیز الله خان بیگدلی شاملو تاریخ بیگدلی
نویسنده: محمد شرافت - سه‌شنبه ٢ آذر ،۱۳٩٥
خانه اربابی امیر اصلان خان عزیزی فرزند عزیز الله خان بیگدلی شاملو  تاریخ بیگدلی  تالیف پروفسور دکتر غلامحسین بیگدلی با دستیاری محمد رضا بیگدلی  انتشارات بوعلی

ادامه مطلب  

64  

خیابون رو مه گرفته بود انگار...
هرچی دنبال ماه گشتم ندیدمش...پیداش نبود...
شیر خریدم و کیک ...
معلق م انگار بین موندن و رفتنم...
حس آدم ی رو دارم که راهی سفر دور ه و چمدون ش  رو بسته
اما نه من قصد سفر دور دارم نه چمدونی بستم...
نه با کسی خداحافظی کردم و نه کسی هست که حاضر باشه پشت سرم آب بریزه و برام دست تکون بده...
شب که می شه بی قرار تر می شم...انگار دلم شور ه ی اتفاق نیفتاده رو می زنه...
 

ادامه مطلب  

دوربينتو عوض كن!  

انگار همه چیز بهم ریخته، زاویه دید فعلیم بدترین زاویه ایه تا حالا برای نگاه كردن به زندگی داشتم،همه چیز خیلی بزرگ و غیرقابل مهار هستن،انگار كه زندگی بیش از اندازه واقعیه،انگار زووم دوربین انقدری زیادی ك معلوم نیست دارم از چی عكس میگیرم.

ادامه مطلب  

رفتی  

رفتی زندگیم؟؟؟؟
وای خیلی گلی زندگیم به خدا انگار دیگه داشتم خفه میشدم
خداروشکر که امدی  فکر میکردم قهر کردی که نمیایی
فکر کردم که خوشحالی که بدون من میتونی
داشتم میشدم خونه خراب واقعا ازت یه دنیا ممنونم که امدی پیشم  یه دنیا بوسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس بهترین فرد زندگیم 
تنها بهونه زنده موندم خیلی گلی به قران دیگه داشتم منفجر میشدم بهم یه انرژی خواصی دادی ازت یه دنیا ممنوننننننننن
 
 
 
اخ امروز ۸/۱۹

ادامه مطلب  

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...  

فرقی نمی کند کجای تاریخ ایستاده ام حسین جان
قرن بیست و یک باشد یا کمی عقب تر یا حتی کمی جلوتر
فرقی نمی کند در کدام نقطه ی زمین ایستاده  باشم
اصلا همین حالا،همین جا،که بر کل شهر اشراف دارم
بر تمام ساختمان های بلند و یک شهر با یک عالم چراغ روشن
حتی با تصور صدای شلوغی شهر و رفت و آمد ماشین ها
حسین جان نگاه میکنم به شهر و غریبی اش اما
صدای تو  از پس قرن ها هنوز می آید
زنده،حاضر،بین جماعت ما مردگان
حسین جان انگار از تمام مردمان این تاریخ زنده تری
از ل

ادامه مطلب  

کل یوم عاشورا و کل ارض کربلا...  

فرقی نمی کند کجای تاریخ ایستاده ام حسین جان
قرن بیست و یک باشد یا کمی عقب تر یا حتی کمی جلوتر
فرقی نمی کند در کدام نقطه ی زمین ایستاده  باشم
اصلا همین حالا،همین جا،که بر کل شهر اشراف دارم
بر تمام ساختمان های بلند و یک شهر با یک عالم چراغ روشن
حتی با تصور صدای شلوغی شهر و رفت و آمد ماشین ها
حسین جان نگاه میکنم به شهر و غریبی اش اما
صدای تو  از پس قرن ها هنوز می آید
زنده،حاضر،بین جماعت ما مردگان
حسین جان انگار از تمام مردمان این تاریخ زنده تری
از ل

ادامه مطلب  

من...  

من باید زنده بمانم تا به همه نشان دهم امید،معجزه ی بزرگی ست عشق می آورد زندگی می بخشد . . ! من باید زنده بمانم تا طلسم این غم های لعنتی را بشکنم و به تمام دنیا بگویم : باید زنده ماند و زندگی کرد برای حس خوب شادی های ندیده ام آرزوهای محال بدست نیاورده ام برای زخم های این تن رنجور من باید زنده بمانم . . . آسمان دل ما هم روشن خواهد شد هر دردی تاریکی دارد . . ! و هر تاریکی غروبی برای طلوع دوباره زندگی من باید زنده بمانم . . .

ادامه مطلب  

60#  

چن وخت بود آرامش نداشتم...
انگار یه چیزی کم بود...
انگار قلبم‌آشفته بود...
سریع یه چیزی از ذهنم رد شد...
دست بردم تو یقم...
نبود...
جوشن کبیرم تو گردنم‌نبود...
تند تند تو خرت و پرتام دمبالش گشتم...
سریع قفل زنجیرشو پشت گردنم بستم...
انگار...
همه ی مغزه شلوغ پلوغم...
یه دفه ای آروم‌شد...

ادامه مطلب  

60#  

چن وخت بود آرامش نداشتم...
انگار یه چیزی کم بود...
انگار قلبم‌آشفته بود...
سریع یه چیزی از ذهنم رد شد...
دست بردم تو یقم...
نبود...
جوشن کبیرم تو گردنم‌نبود...
تند تند تو خرت و پرتام دمبالش گشتم...
سریع قفل زنجیرشو پشت گردنم بستم...
انگار...
همه ی مغزه شلوغ پلوغم...
یه دفه ای آروم‌شد...

ادامه مطلب  

به یاد مادر  

تهیه و تدوین: حسین دهشکار فراهانی
چاپ اول 1382 ، 104 صفحه
ناشر: راه ظفر
مجموعه ترانه‌هایی از شاعرانی همچون سعدی، حافظ، خیام، مولانا، سنایی، عطار، فردوسی، سهراب سپهری، نیما یوشیج، احمد شاملو، مزدک، چتر نور، اردلان سرافراز و حبیب محبیان...این کتاب رو از خیلی وقت پیش که دقیقا" یادم نمیاد تو کتابخونه داشتم و حالا با خوندن این ترانه های عاشقانه و بعضا اخلاقی،  یاد این خواننده محبوب که در انتخاب ترانه ها خیلی دقیق و هوشمندانه عمل میکرد در خاطرم میمو

ادامه مطلب  

 

دنیای خاکستری یعنی دنیایی پر از پژمردگی. دنیایی که صبح و ظهر و شب و نیمه شب بی هیچ تغییری, بی هیچ انگیزه ی پایداری سپری می شود. 
 
دنیای من خاکستری شده. 
 
 
 
بر شرب بی پولک شب 
 
شرابه های 
 
بی دریغ 
 
باران.... 
 
 
 
 
احمد شاملو 
 

ادامه مطلب  

 

 
یه جورایی دلم گیره یه جورایی هواسم نیست
کلافم من یوقتایی که عطرت تو لباسم نیست
تو دنیایی نمیزارم یه مو حتی ازت کم شه
بمون پیشم نذار دنیا برای من جهنم شه
من یه دیوونم که باشی زنده میمونه
عاشقی که چیزی از منطق نمیدونه
من یه دیوونم که وقتی میری آشوبه
قلبش از بس با توئه بی تو نمیکوبه
من یه دیوونم که باشی زنده میمونه
عاشقی که چیزی از منطق نمیدونه
من یه دیوونم که وقتی میری آشوبه
قلبش از بس با توئه بی تو نمیکوبه
فکرت باز میزنه به سرم وقتی خالیه دور

ادامه مطلب  

 

خیلی وقتا دلم برای ی روزهای که از تمام وجود شاد و خوشحال بودم  از ته دل می خندیدم .
زمستان که میاد انگار خیلی خاطر های تلخ و شیرین زنده میشن 
یاد روزهای که توی خونه های قدیمی و با کمترین امکانات همه توی ی اتاق زیر کرسی جلوی تلویزون کوچیک که سیاه و سفید بوددرا 

ادامه مطلب  

 

چقدر لووووووس.....حالم بد شد....فکر کردم فقط بار اولشه اینجوری حرف می زنه اما انگار خیلی اوا خواهره!! 
لوووس...فقط می خواستم بگم جای این همه عزیزم عزیزم اونجا نیست....ضمنا اونی که فکر می کنی عزیزته سالهاست عشق منه و واسه همیشه هم عشق منه....همیشه....عشقی که بهش نرسیدم...اما قشنگی عشق به همینه...که همیشه تو قلبت زنده باشه

ادامه مطلب  

Winter  

زمستون، تن اریون باخچه زیر بارون نمیدونی تو که عاشق نبودی، چه سخته مرگ گل برای گلدون. گل و گلدون چه شبها ، نشستن بی بهانه، واسه هم قصه گفتن عاشقانه... زمستون افشین، یه دنیا حس سرماست، یه دنیا خاطرست، زمستون هم قشنگتر بود انگار وقتی بچه بودیم! هفت سین و بوی عید نو بود و زیبا... ولی الان مثل مرغیم که زمستون و یلدا و نوروز و تابستونمون انگار ته دل و قلبمون کاملا یکیه هیچ فرقی نداره، هیچ ذوقی، هیچ ذوقی! *خرید همیشه میتونه حال یک موجود مؤنث رو بهت

ادامه مطلب  

کیان  

پاییز بود سرد بود ،همه چیز مثل من در حال فروریختن بود،صدای سکوت در همهمه کر کننده کوهستان سقوطی به رنگ زرد و نارنجی و قرمز به آهستگی گردش زمین داشت تا در خاک به آرامش ابدی برسد .
سالهاست پاییز منو آروم آروم به درون اعماق تاریک زمستون تا نزدیکی نبودن با خودش میکشونه، با رنگهای دلفریب و مسحور کننده شروع میکنه تا چاه تنگ و تاریک خفقان هزار با میکشه و زنده میکنه آخزش نمیدونم زنده میمونم یا میمیرم ،تا بهار بشه و دوباره سرمو بالا بگیرم رو به آسمون

ادامه مطلب  

http://shjsaveh.persianblog.ir/ شجره نامه فامیل ساوه  

شجره نامه فامیلی ساوه http://shjsaveh.persianblog.ir/

خانه اربابی امیر اصلان خان عزیزی فرزند عزیز الله خان بیگدلی شاملو تاریخ بیگدلی
نویسنده: محمد شرافت - سه‌شنبه ٢ آذر ،۱۳٩٥
خانه اربابی امیر اصلان خان عزیزی فرزند عزیز الله خان بیگدلی شاملو  تاریخ بیگدلی  تالیف پروفسور دکتر غلامحسین بیگدلی با دستیاری محمد رضا بیگدلی  انتشارات بوعلی



 

ادامه مطلب  

به یاد تو  

یاد تو یخ ها را آب می کند. همه چیز در ستاره درخشان نگاهت محو، مرموز و دوست داشتنی می شود. نمی دانم چرا در لحظه های امروز رخنه کرده ای! از هر طرف که می روم؛ به هر سو که می نگرم، تو را حس می کنم. گویی مرا احاطه کرده ای. نمی دانم چیست و چراست؛ فقط زیباییش را می دانم، حس می کنم و از چشیدنش لذت می برم. انگار دوباره زنده شده ام. برای چه و آغاز این زندگی به کجا ختم می شود را نمی دانم.

ادامه مطلب  

نمی دونم...  

امروز چم شده بود...
انگار فراموشی گرفته بودم...
داشتم فکر می کردم که فراموش کردن بعضی چیزها خوبه اما درمقابل از تجسم فراموش کردن برخی ادم ها و چیزها دلم گرفت...
آدم ها به امید و آرزوهاشون زنده ن...
بعضی چیزها اینه ی این آمال و امیدهان...

ادامه مطلب  

بخون  

نوشته هات اصلا رنگ و بوی سابق رو نداره انگار خیلی غریبی اینجا نمیدونم چرا
من تا الان داشتم ايمنی میخوندم همه ی امیدام رو ی زمانی تو زنده کردی و بهترین قوت قلب بودی نزدیک هستیم به سومین یا چهارمین سال رفتنت به مکه و آشنایی ما یادش بخیر چقدر خوب بود 
چقدر زود گذشت خیلی مراقب خودت باش
راستی درس و دانشگاه چی شد 

ادامه مطلب  

بخون  

نوشته هات اصلا رنگ و بوی سابق رو نداره انگار خیلی غریبی اینجا نمیدونم چرا
من تا الان داشتم ايمنی میخوندم همه ی امیدام رو ی زمانی تو زنده کردی و بهترین قوت قلب بودی نزدیک هستیم به سومین یا چهارمین سال رفتنت به مکه و آشنایی ما یادش بخیر چقدر خوب بود 
چقدر زود گذشت خیلی مراقب خودت باش
راستی درس و دانشگاه چی شد 

ادامه مطلب  

چرا فقط براى امام حسين عليه‏السلام روز اربعين تعيين شده  

براى توضیح جواب این سؤال، به این مطالب توجه كنید:
1. فداكارى‏هاى امام حسین علیه‏السلام، دین را زنده كرد و نقش او در زنده نگه داشتن دین اسلام، ویژه و حائز اهمیت است. این فداكارى‏ها را باید زنده نگه داشت؛ چون زنده نگه داشتن دین اسلام است. گرامى‏داشت روز عاشورا و اربعین، در حقیقت زنده نگه داشتن دین اسلام و مبارزه با دشمنان دین است

ادامه مطلب  

 

امشب حال عجیبی دارم 
انگار هوای اتاق ی حال و هوای عجیبی داره 
احساس می گنم کسی توی تاریکی نشسته و با چشمان نگران و غمگین نگاهم می کنه 
خودم میزنم ب اون راه یعنی من متوجه نمی شم 
ولی خوب ب خودم که نمی تونم دروغ بگم .؟؟؟؟
توی سکوت شب و تاریکی انگار همه صدا ها خیلی بلند ب گوش میرسن 
عقربه های ساعت اینقدر محکم سر جای خود میروند انگار ی لشکر پشت سر هم رژه میرن و محکم پاهایشان را ب زمین میکوبن 
 
 

ادامه مطلب  

141.  

بلاگفا... اینجا... وبلاگ ـای قدیمی که دنبال میکردم ، وقتی اینارو الان میخونم یاد روزایی که گذشت برام زنده میشه ، یاد خودم میفتم ، مـن ِ اون موقع ... انگار یه جزئی از من بوده و حالا من نمیشناسمش . فقط انگار یه تصویر مبهمی تو ذهنمه ... اون قسمتی که حالا انگار عوض شده .. آدما عوض میشن ، بزرگ میشن ، درداشون هم بزرگ میشه باهاشون . این دردا و غصه های لعنتی میمونه با آدم و هیچوقت نمیره . شاید یادت بره جزئیات روزای بَدت رو ولی هرچی که بیشتر میگذره تو دیگه آدم س

ادامه مطلب  

شب عجیب  

امشب حال عجیبی دارم 
انگار هوای اتاق ی حال و هوای عجیبی داره 
احساس می گنم کسی توی تاریکی نشسته و با چشمان نگران و غمگین نگاهم می کنه 
خودم میزنم ب اون راه یعنی من متوجه نمی شم 
ولی خوب ب خودم که نمی تونم دروغ بگم .؟؟؟؟
توی سکوت شب و تاریکی انگار همه صدا ها خیلی بلند ب گوش میرسن 
عقربه های ساعت اینقدر محکم سر جای خود میروند انگار ی لشکر پشت سر هم رژه میرن و محکم پاهایشان را ب زمین میکوبن 
 
 

ادامه مطلب  

زنده کش های مرده پرست  

.هنگامی که با دوستی هستید به او نمی اندیشید؛ تنها در غیبت و فقدان او است که #فکر شروع می کند به دوباره زنده کردن صحنه ها و تجربیات گذشته و مرده ای که در رابطه با او داشته اید. و ما این زنده کردن گذشته را عشق می نامیم. در این صورت برای بسیاری از ما عشق یک چیز مرده است؛ نفی زیستن با پویایی و زنده بودن #زندگی است. ما با گذشته زندگی می کنیم، با مرده زندگی می کنیم؛ بنابراین ما خود مرده ايم؛ و این مردگی را #عشق می نامیم.

ادامه مطلب  

به کجا توان روم من.  

دلم از خودم گرفتست 
ز تنم کجا روم من
به سرای نیستی ها ؟ 
به شرار قهر مویت
.
.
.
......
پ.ن : از دو کس نمی شه فرار کرد یکی خدا که لا یمکن الفرار من حکومتک هست.دو از خودت که انفکاک شی از ذات محاله 
پ.ن .ن:دیدی از بعضی چیزا و کسا هم نمی شه جدا شد انگار نه انگار که عرض هم نیستن تا به جز ذات برسه ولی خب چسبندگی بالایی دارن... 
 

ادامه مطلب  

 

یه وقت ها فکر میکنم، بین اون آلبوم هایی که سوخت یه عکس از بابام دیده بودم توی میدون تاکسیم. انگار که اون گوشه وایساده بود و پرنده ها دور و برش بودن. یا زانو زنده بود. به دوربین نگاه نمیکرد. میخندید. یه وقت ها فکر میکنم که واقعا یه همچین عکسی رو دیدم توی آلبومش و بهم گفت که اینجا ترکیه ست. ولی بعد یادم میاد که خیلی وقته نمیتونم به ذهن خودم اعتماد کنم. شاید ساختگی باشه.
 

ادامه مطلب  

...  

میگفت: از وقتی مادر بزرگم فوت کرده میترسم در اتاقم بخوابم...
با تعجب نگاهش کردم: چرا؟
- یاد ناله هایش میافتم... (صدایش را پایین تر آورد): حس میکنم روحش در آن اتاق است!
خنده ام گرفت: مگر آدم از مرده میترسد؟! تازه مادر بزرگت بود... بنده خدا تا چند وقت قبل هم زنده بود... خنده از موسیقی متن صحبت هايم حذف میشود...ریتم کندی به کلامم میدهم ...
با تعجب به کیانوش نگاه کردم و گفتم: یعنی پرستار عیزه (مادر بزرگم) امشب در همان خانه میماند؟
کیانوش هم انگار از سوالم تعجب

ادامه مطلب  

هفت  

سلام
هفت سال میگذرد از اولین دیدارمان
سالگرد قشنگترین روز زندگی من و شاید … تو
خوشبخت ترینم برای داشتنت
می دانی که ؟
هنوز هم دارمت … تا همیشه .
منتظر یک نشانه ام از تو
دلم خوش بود ب یادداشت هایت که انگار حذف کردی اکانتت رو …
دلم انگار مرده

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1