سیانور  

این فیلم از نظر منه بیننده میخواد بگه
مجاهدین خلق 
چه اونا که تا تهش رفتن
چه اونا که گیر افتادن و بقیه رو لو دادن
چه اونا که فهمیدن مسیر منحرف شده 
چه اونا که جا زدن
همه و همه متضرر شدن
 
× داستان فقط یه بازه زمانی از درگیری ساواک و مجاهدین خلق هس
× دیدنش به هیچ کس توصیه نمیشه مگر اینکه کسی خودش به اینجور موضوع ها علاقمنده

ادامه مطلب  

مهدی یراحی (یه ساله درد)  

یه شب باورامو یه جوری شکستن ، که فکر کردم حتی خدا قهره با من
حالا اشک شوقم ، دارم میدرخشم تو  برگشتی تا من خدا رو ببخشم
چرا از همه آدما میگذری ؟ که دنیارو با من تماشا کنی ، تو که میتونستی برای خودت یکی بهتر از منو پیدا کنی
کجا بودی تو این همه ساله درد؟ که من زندگی کردم این مرده رو ، تو پاداش صبر و سکوت منی 
چرا دیر شنیدی صدای منو؟باید قصمونو به دنیا بگم به اونا که به عشق بد بین شدن  ،به اونا که میترسن از اعتماد
به اونا که به تنهایی نفرین شدن، من از

ادامه مطلب  

 

وقتی به همه ی مرضایی ک داشتم فکر میکنم میبینم داستان زندگی من از همه ی اونا اسون تر بوده 
امتحانایی ک اونا پس دادن سخ تر یوده
یاده الناز میوفتم تو بخش روان 
بدون هییییچ پست مدیکالی چ سایکوزی بهم زده بود  و خانوادش ک واقعا نمیدونستن چیکار کنن
و خ

ادامه مطلب  

وسپرها برمی خیزند  

ایمی و دن جست وجوی سی و نه سرنخ رو بردن و بعد تصیم گرفتند تا از فرمول استفاده نکنن و اون رو از بین بردن.فکر می کردن که دردسرا تموم شده. حالا اونا خیلی پول داشتن!چی از این بهتر!برگشت به زندگی کسل کننده از آرزو های اونا در طول جست و جو ی سی و نه سرنخ بود.حالا به آرزوشون رسیدن.
نه،اونا اشتباه فکر می کردن.
دردسر بزرگ تر و وحشتناک تر از قبل قراره بیاد.
یه گروه مرموز به نام وسپر،دنبال سی و نه سرنخن.
اما این که اونا کین؟
هیچ کس نمی دونه.
متن پشت کتاب:
چهار ن

ادامه مطلب  

220  

یه تلنگر کوچیک و یه درگیری ریز با خانواده باعث میشه به خودم بیام!
ملیکا تو هیچی نداری! نه خدا رو و نه خرما رو!هیچی!
همه ی چیزی که داری خودتی!فقط و فقط خودت!
خودتو با بقیه مقایسه نکن...مثه اونا نیستی!
هیچ کدوم از شرایطت مثل اونا نیست که بقیش مثل اونا باشه...
پ.ن:حالم یه جوریه...کجایی؟ آخ راستی حواسم نبود که از اینم نباید انتظاری نداشته باشم...هیچی این وسط مال من نیست...هیچ انتظاری هم نباید داشته باشم از هیچیکی...کی گفته اون موظفه وقتی حال من خوب نیست پیش

ادامه مطلب  

ساده / منطقی / کاربردی!  

برای رسیدن به جایی که تا به حال نرفته اید ، باید از مسیری بروید که تا به حال نرفته اید!
 
+ به دیگران نگاه کن! به زندگیشون... به دغدغه هاشون!... چی میبینی؟
دوست داری جای اونا باشی؟ عموم مردم رو ببین! چی می بینی؟
احساس میکنی که دوست نداری جای اونا باشی؟!
خب پس یه قاعده ساده رو رعایت کن تا جای اونا نباشی! اون قاعده ساده اینه:
جای اونا نباش!!!!
فرق نمیکنه که من و تو این مسیر رو بریم یا همسایه بغلی! مهم خود مسافر نیست! اسم و فامیلش نیست!
گوشت و خونش نیست! مهم

ادامه مطلب  

 

میدونم
میدونم میخوای با من تنها باشی
اونا رفتن تا من و تو با هم بمونیم
میدونم اونا تنها نیستن
ناراحت هم نیستن
میشه
میشه کمکم کنی
میخوتم فراموش کنم
همه اون چیزایی رو که باید فراموش کنم
حرص میخورم
وقتی میبینم اون دختره تونست با خودش کنار بیاد و من ایستادم همین جا
اا دوست ندارم با کسی صحبت کنم
چون خودم میدونم چه مرگمه
سمیه هم که رفت
و من موندم و خودم
میخوامم شروع کنم
همه چیز رو از نو
منم و خودم و تویی که همه وجودم رو پر کردی
میخوام به تو تکیه کنم
ک

ادامه مطلب  

 

خسته هستم.  نمیدونم چرا نمیتونم به هیچ کس اعتماد کنم چون معمولا میبینم همه ی چهره ای دیگه دارن و در درون ی جور دیگه در موردت فکر میکنن.
هر چی بیشتر بفهمی بیشتر عذاب میکشی.  مثل من هر چی بیشتر به بقیه کمک میکنم بیشتر لژ پشت خنجر میخورم 
بدم میاد از اونا که نیروان وارد تنهایی من بشن در صورتی که اصلا جایگاهی براشون در نظر نگرفتم. 
هی مدام بخوان بگن چته چی شده.  من نمیخام اونا بیان برام دلسوزی کنن به چه زبونی حالیشون کنم دوست دارم خودم اینقد قوی باش

ادامه مطلب  

کمک یا گداپروری؟!  

یه راننده تاکسی در مسیر تهران به کرج هست که با روش بسیار جالبی مسافرانش رو تحت تأثیر قرار میده، طوری که اونا با کمال میل هرچقدر پول که بتونن بهش میدن!
از اول که راه میفته، شروع میکنه با موبایلش صحبت کردن؛ که «دکتر گفته سرطان خونه!» گفتم «من یه راننده تاکسی ساده‌ام، این همه پول از کجا بیارم آخه؟» و... خلاصه اون‌قدر با همون گوشی به افراد مختلف زنگ میزنه و برای پول داروهای گرون دختر 4 ساله‌اش (که حتی عکسش رو هم توی گوشیش داره؛ البته فکر کنم از این

ادامه مطلب  

 

آره من واقعا آدم بیشعور و گیجی هستم چطور من نرفتم به خوارشوهرم سلام کنم
مورد اول اینکه من ندیدم وقتی اونا اومدن من ندیدمشون
واقععا این از این 
اما وقتی فهمیدم ینی اونوقتی که جاری1اومد واسه چی اونوقت نرفتم که رفتم چایا رو جمع کرد به اونا سلام کردم خوش اومدم نگفتم 
اقا یکی همدردی کنه نمیدونم واقعا چیکار کنم 
 

ادامه مطلب  

دختر دیوونه  

قشنگ ترین داستان زندگیمه به نظرم
 
اوایل حالش خوب بود ؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلا طبیعی نبود .همش بهم نگاه میکرد و میخندید. به خودم گفتم : عجب غلطی کردم قبول کردم ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن که اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممکن بود همه چیزو به هم بریزه وکلی آبرو ریزی میشد.اونشب برای اینکه آرومش کنم سعی کردم بیشتر بش ن

ادامه مطلب  

 

21 آبان سر و کله پری بازم پیداش شد , همون روز شوهری از خواب بیدار شد و برای اولین بار بود که چنین خوابی رو برام تعریف میکرد بهمگفت خواب دیدم رفته بودی پیش خانمه و اونم دست کشید رو شکمت و گفت خانم تو بارداری تو هم گفتی باردار؟واز هوش رفتی , منم یه پوزخندی بهش زدم و گفتم باردار؟امروز سر و کله پری پیداش شد از تو چشماش نفرت رو دیدم و اونم گفت ما از این شانسا نداریم و بحث رو عوض کرد , دوشب پیش هم با مامانش داشت صحبت میکرد و سوال پرسید داداشش بچه دار نشدن

ادامه مطلب  

 

بسم الله الرحمن الرحیم 
فرا رسیدن ایام عزاداری محرم و صفر رو تسلیت و تعزیت عرض می کنم. 
از امام حسین علیه السلام هم بابت هدیه ای که برام فرستادند. تشکر می کنم. 
 
خدایا بنده هایی که گناه نکردن، غمی ندارند. عین خیالشونم نیست که چه چیزهایی قراره اتفاق بیوفته... چون که شامل ما نمی شن. خدایا می دونم ما هم با اونا مساوی نیستیم. می دونم که جایگاه اونا بالاتره. 
ولی خداجونم منم جز تو پناهی ندارم. به خودت قسم جز تو پناهی ندارم.  به غیر تو کسی رو ندارم که ب

ادامه مطلب  

یاراداندا آدامی هامسی بیر بنده دی  

بسمه تعالی                                                                                   95/8/7
یاراتمیشلار بیربیرندن گوزل دی
باشلانیشدا نام بسم الله الرحمن الرحیم زیبنده
گلنده  دنیایه طفل،                                                   آغلار نقدر زیبنده دی
ذکر  اولار  الله آدی                                                   طفل اوچون زیبنده دی
چون اولار  وارید ،                                              

ادامه مطلب  

11  

دو روزه با هم حرف نزدیم...
دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی صلاح نیست...
شما قضاوت کنید
من گفتم پولهات را الکی خرج نکن میگه تو میگی به پدر و مادرم کمک نکن ولی من گفتم به فکر اونا هم باش به فکر خودتم باش.
یه حرفی بهم زده که خیلی بهم برخورده...به راحتی نمیتونم ازش بگذرم.

ادامه مطلب  

دل نوشته  

                                                                                                                                                                                         بازم محرم اومد و دوباره دل بعضی ها رو با خودش برد کاشکی می شد ما هم یجورایی با اونا همراه می شدیم     

ادامه مطلب  

توو بدترین شرایطم حالمو بهتر میکنی...  

کلا دوتا راه داریم واسه ادامه زندگی توو اجتماع...یکی اینکه کم کم با دیدنِ آدمای دورو برمون ما عم مث اونا شیم و مث اونا رفتار کنیم...و بعدِ یه مدت ببینیم شدیم مث اکثر آدمای اطرافمون و هر کاری میکنیم یادمون نمیاد کی بودیم قبلا...
یکی عم اینکه توو این همه هیاهو و پیچیدگی و گاهی کثیفی و البته گاهی قشنگی سعی کنیم حفظ کنیم خودمونو...ک اگ برگشتیم ب عقب نگا کردیم ببینیم ک آره من همون آدمم با یه سری تغییرای احتمالا مثبت...ک اگ برگشتیم عقب ببینیم اونجاهایی ک

ادامه مطلب  

 

امروز تو بوفه خوابگاه سعیده رو دیدم
تا اتاقش باهم اومدیم
شاید به 2 دقیقه زمان هم نرسید
ولی اونقد حرف زدن باهاش حال خوب بهم داد
که تا شب انرژی دارم
 
سعیده از اون دختر مذهبی های توپه
از اونا که خوب و شیک لباس میپوسه
روابط عمومی و عالی داره
و پر از محبته

ادامه مطلب  

من نازک نارنجی ام یا اونا پوست کلفت؟  

این آدما مخصوصن مردا چطور میتونن اینقد اخبار گوش کننو سرشونو از عصبانیتو افسردگیو ناراحتی  نکوبن به دیوار؟!
آخ اینهمه اتفاق بد،ناراحت کننده، دروغ،وحشی گری زیاد نیست؟! : (
 
 
+فوفانو؟اونجا وبلاگ توعه جدی؟یه جا دیگه بود آخه!!

ادامه مطلب  

از زرنگ بودن ما تا زرنگ بودن اونا  

ماسابومی هوسونو کارمند وزارت حمل و نقل ژاپن تنها مسافر ژاپنی تایتانیک بود. در شب حادثه به طور معجزه آسایی از قسمت درجه 2 خود را به عرشه کشتی رساند و در تاریکی شب به داخل قایق نجات شماره 10 که تنها یک جای خالی داشت پرید و نجات یافت.
به محض ورودش به ژاپن مورد حمله رسانه ها قرار گرفت. مردم ژاپن به خاطر اینکه نتوانسته روح از خود گذشتگی و استواری را آنگونه که در خور ژاپنی هاست نشان دهد به او پشت کردند و او را ترسویی نامیدند که با نادیده گرفتن زنان و کو

ادامه مطلب  

سیبِ زندگی  

کاش می شد باقی مونده زندگیمو سیب کنم و بریزم توی یه سبد و برم توی بخش بیمارای سرطانی
 
به هر مادر که رسیدم، به هر پدر، هر جوونی که به خاطر بیماریش از عشقش دور شده، تعارف کنم که از سبدم سیب زندگی برداره
 
اینجوری هم من به آرامش می رسیدم و هم اونا...!
 
اونا با لبخند سیب گاز می زدن و من چهرۀ تو رو مجسم می کردم و با لبخند چشم می بستم...

ادامه مطلب  

رمان رقص گلها4  

از خانه بیرون رفتم و سریع دویدم.هوا بارانی و سرد بود.خیابون خلوت بود که یکدفعه صدای نازک دخترانه ای رو شنیدم=دخترخانوم وایسااا من باهات کاری ندارم.میدونم تو هم از خونه اون دختره آزیتا فرار کردی پس بیا تا با هم به پیش خانواده هامون برگردیم.برگشتم.یه دختر19ساله پشتمن بود.موهای بلند طلایی و چشمای آبی داشت.دستام رو گرفت و من رو به سمت نیمکت های چوبی کنار خیابان هدایت کرد و گفت=اسمت چیه من سایه هستم19سالمه.با گریه گفتم=م م من ر ر رکس رکساناااا ه ه هس

ادامه مطلب  

مترسک...  

شده ام مثل مترسک توی مزرعه! دورم شلوغه اما درواقع خیلی تنهام. پرنده ها واسه منفعت خودشون کنار مترسک میان و بعد سیر شدن بدون اینکه به پشتشون نگاه کنن میرن.زندگی من هم اینطوریه! پر از آدم هاییه که به وقت نیاز میان و بعد بی نیازی با بی رحمی میرن! توی این همه سال خیلی سعی کردم که منم مثل اونا بشم ، اما نشد! عوضش روحم پر شد از زخم های کوچیک و بزرگ از نامردی و بی معرفتی آدم ها! به گذشته که فکر میکنم هیچ چیز خوبی توش نیست ، به آینده هم که فکر میکنم هیچ امی

ادامه مطلب  

 

من احساس میکنم اون موقعی که همه اطرافیان فکر میکردن جاهلیم خیلی هم عاقل بودیم.
تو یکی از وبلاگ هایی که خیلییییی دوسش دارم امروز یه مطلبی خوندم که واقعا منو پرت کرد به گذشته ها.به روزایی که شاید از دیدِ اطرافیانم بزرگ نشده بودم ولی حالا که فکر میکنم میبینم خیلی عاقلتر بودم و سنجیده تر عمل میکردم.این پست در مورد خط قرمزهامون بود...من یه زمانی واقعا برای هر نوع رابطه ای خطوط قرمزی تعیین کرده بودم و اجازه نمیدادم کسی از اون فراتر بره و اگه میرفت ب

ادامه مطلب  

ايا مگر نه اين است ك آذر زيباترين ماه سال است؟  

هفته گذشته كه كلا ب بخور و بخواب گذشت.  سرمای نازنین مدارس رو تعطیل كرد و منم خوشحال و شاد و خندون خونه بودم.البته ب جز كلاس های دلبرم، زبان جان. كه نمیشه اونا رو نرفت. مخصوصا كه این ترم مدرس خیلی خیلی خوبی داریم. اینقد هفته ی خوبی بود از این جهت ك سرد بود

ادامه مطلب  

حسودی  

خب...دیشب قبل خواب فهمیدم دختر همسایه یه جای خوب یه رشته ی خوب قبول شده...
خیلی حرصم گرفت...نه از اونا نه...
از خودم...از این زندگیم...
که چرا راه بقیه ب نسبت همواره و سختی های معقول خودشونو میکشن ولی راه من نه...
از خودم ازینکه مجبورم خودمو گول بزنم تا افسردگی هام برن...
کاش بشه یه روز...وقتی میرم جلوی آینه اینقدر از خودم بدم نیاد :)

ادامه مطلب  

سوتفاهم  

سلام 
از بس سوال پرسیدن درباره خاطره ها و.... باید بگم 
اونا خاطرات من نیستن 
خاطرات و کارای یکی دگس ک با اندکی تغییر نوشتم ک وقتی خوند بفهمه چی ب چیه و کاراش یادش بیاد و شاید ب خودش بیاد 
وگرنه خیلیاتون منو میشناسید و میدونید ازین برنامه ها تو زندگیم نبوده و نیست 

ادامه مطلب  

عجب گیری افتادیما  

من اون یه تیکه ای از زندگی رو که مادر و پدرها تبدیل میشن به آدم های معمولی رو دوست ندارم.
بچه که هستیم اینجوریه که والدین همه کار میتونن بکنن.همه چی رو میدونن،ازت مراقبت میکنن و کلا همه چی رو میچرخونن دیگه.
بعد از یه مرحله ای که میگذره میبینی نه خیر!
اونا هم مریض میشن،اونا هم افسردگی دارن،خستگی دارن.گریه میکنن،دعوا میکنن و دیگه دنیا رو برات نمیچرخونن.
از اول هم همین طور بوده ها!ولی وقتی بچس آدم ، قدش نمیرسه که این چیزا رو ببینه.نهایت اینه که از

ادامه مطلب  

 

هیچکس طرفش نمیرفت
یعنی یه جورایی ازش بدشون میومد
عادی نبود
همیشه یا سوژه بچه ها بود
یا تو دید نگاه های پر ترحم
....
کسی نمیفهمید چه دردی میکشه
دلش چه غمیو تحمل میکنه
وقتی ادمای اطرافش یا بهش تیکه میندازن
یا با ترحم نگاهش میکنن
خودمم تا مدت ها نمیدونستم چجوری میتونه تنهاییو تحمل کنه و دم نزنه
میدونید مشکلش چی بود؟
یه طرف صورتش سوخته بود:(((
نمیدونم چرا...اما همه یه جوری از زیر حرف زدن باهاش در میرفتن که انگار جزام داره
اگرم چیزی بهش میگفتن قیافه ه

ادامه مطلب  

متفاوت بی گناه  

هیچکس طرفش نمیرفت
یعنی یه جورایی ازش بدشون میومد
عادی نبود
همیشه یا سوژه بچه ها بود
یا تو دید نگاه های پر ترحم
....
کسی نمیفهمید چه دردی میکشه
دلش چه غمیو تحمل میکنه
وقتی ادمای اطرافش یا بهش تیکه میندازن
یا با ترحم نگاهش میکنن
خودمم تا مدت ها نمیدونستم چجوری میتونه تنهاییو تحمل کنه و دم نزنه
میدونید مشکلش چی بود؟
یه طرف صورتش سوخته بود:(((
نمیدونم چرا...اما همه یه جوری از زیر حرف زدن باهاش در میرفتن که انگار جزام داره
اگرم چیزی بهش میگفتن قیافه ه

ادامه مطلب  

حالا  

حالا دارم میفههمم اونا که با  چند نفر بودن
دیگه چطور با ادمهای بعدی بی تفاوت بی عشق و فقط از رو خوشگذرونی یا عادت میخوان باشن:) ( البته بعد از ی از دست دادن یه نفر که دلشون خیلی شکسته باشه یا خیلی اذیت شده باشن)
تو هم احتمالا همینطور با من بودی:)
من ولی با تو اونطوری نبودم:)
ولی حالا فکر کنم یاد گرفتم
 

ادامه مطلب  

 

خدایااا
چقدر حرف هست که میخوام به بعضیا بگم
چقدر سخته که باید اونا رو از زندگیم حذف کنم
چقدر سخت تر که انگار بود و نبودم براشون مهم نیست
چقدر راحت دروغ راجع به من و خانودم میگن و چقدر راحت تر میخوان اشتباهات خودشونو مخفی کنن
خدایا خیلی دلم گرفته ازشون 
یه سری چیزا هیچوقت بخشیده نمیشن ...

ادامه مطلب  

 

عشقم زندگیم علی من 
منتظرت میمونم مرد من مبدونم دوسم داری میدونم اگه گفتی فراموشم کن اگه
گفتی خدافظ فقط بخاطر من گفتی 
تموم وجودم میدونم دوسم داریو نمیشینی که اونا عشقمونو خراب کنن 
تا دنیا دنیاس منتظرتم قسم می خورم به جون علی حتی ب پسرس جز تو
نگاهم نکنم . 
خدایا عشقمو بهم برگردون 

ادامه مطلب  

گذشته  

همیشه دلم میخواست این متن و بنویسم..همیشه.....
یه بزرگی بهم گفت...به گذشته آدما کار نداشته باش...الانشون وببین....ببین با تو خوبن...با تو خوشحالن؟ با تو چه جوری رفتار میکننن....به تو احترام میزارن......
آهای گذشته آدما....مگه قرار نیست من با شما کاری نداشته باشم....میشه ازتون بخوام شما هم با آدما کاری نداشته باشین....
اصلا خود آدما....چرا چسبیدین به گذشته...به آدمای گذشتهه....به اون قدیمیا...که راحت یه قسمت از شما رو دزدین و بردن....
حالا چسبیدیم...باشه..حداقل به خ

ادامه مطلب  

شعر آغازین مجری حیدر بابا  

حیدربابا ، ایلدیریملار شاخاندا سئللر ، سولار ، شاققیلدییوب آخاندا قیزلار اوْنا صف باغلییوب باخاندا سلام اولسون شوْکتوْزه ، ائلوْزه ! منیم دا بیر آدیم گلسین دیلوْزه
حیدربابا ، مرد اوْغوللار دوْغگینان نامردلرین بورونلارین اوْغگینان

ادامه مطلب  

 

بابا و مانان و ندا رفتن کربلا.دیروز تو اخبار شنیدم سامرا بمب گذاری شده رو یه سری زایر ایرانی.حالا هر چی زنگ میزنیم دردسترس نبودن. ساعت ۸ شب گفتن سالمیم.بمب رو صد قدمی اونا منفجر شده بود و با شیشه های شکسته اتوبوس یه مسیر ۷ ساعته به کربلا رو پیمودن.
امروز با علی میرم لباس عروس هارو بگیرم.۵ تا سفارش دادم.
منصوره هم عزم ش رو جزم کرده که برگرده.

ادامه مطلب  

55  

دلم خیلی میگیرہ گاھی. از ادما از رفتاراشون.
از کارایی که خودم میکنم و جوابی که از اونا میگیرم. 
خدایا ایمان دارم بھت . ایمان دارم که باز حالو خوب میکنی.
ایمان دارم که وقتی تلاش میکنم  و نیت خوب دارم نتیجه بد نمیبینم 
مث ھمیشه توکل کردم بھت و منتظرم ببینم چی برام رقم میزنی .

ادامه مطلب  

 

ازت بدم میاد بدم میاد بدم میاد 
از خودم بیشتر! 
از همتون بدم میاد! 
از خودم بیشتر! 
-خاص پندار بیچاره! 
دلم منم دیگه برات سوخت...
+چقد خوبه که اجازه ندادی اشتباه شیرین کنم
- تو احتیاجی به اونا نداری 
- تو احتیاجی به هیچکس نداری 
- تو منو داری 
+آره ....

ادامه مطلب  

تروریسم منطقه  

میخوام درمورد اوضاع منطقه یه تحلیل کوچولویی داشته باشم.. شما میدونید  هدف داعش در وحله ی اول ایران بوده.. ایران قلب جهان محسوب میشه..الان نیروهای کشورما شاهکار کردن چون ما یه جورایی در محاصره هستیم..همسایه هامون افغانستان پاکستان ترکیه عراق همشون دچار ناامنی وتروریسم هستن.. نگین مدافع های حرم به خاطر پول میرن.اگه اونا خط مقدم روبه بیرون از مرز هانمیبردن معلوم نبود الان هر کدوم از مارو کجا سرمیبریدند...موردبعد طبق نقشه ای که من دیدم. از یک میل

ادامه مطلب  

 

 
 
خدا میدونم هم میبینی و هم میشنوی.هم گناهای منو هم گناهایی که داره بهم میشه . پس چرا چیزی نمیگی.به من به اونا.نمیدونم شاید گناهای من بیشتر باشه.اما قسمت میدم هیچوقت کاری نکن که یکی نه راهه پس داشته باشه نه پیش.نزار کسی از همه جا سیر بشه و بیراه بمونه و از همه ناامید باشه و بدبین به همه.نزار یکی بخاطر رفاه خودش یا بدست اوردن دله یکی دیگه همه رو بفروشه.
 
 
 

ادامه مطلب  

 

دیشب مادرشوهر و شوهرش و شمسی و پسرش اومده بودند.شمسی بیماری اعصاب گرفته ولی موهارو زرد کرده بود و جوراب تورتوری پوشیده بود.ازشون خوشم نمیاد ولی بار اول بود که میومدند.
مادرشوهر یه گلدون گل اورده بود .شب قبلش هم مامانم اینا اومده بودند که یه سوئی شرت برا همسراورده بودند.
البته چندتا اورده بودند تا اون انتخاب کنه.پریشب کیک هم برای تولد ثناخریدیم ویه تولد الکی برای دل خوش کردن ثنا گرفتیم.
همپایه از پرده های 23 میلیونی اش میگه.ازاینکه کف خونه اش ر

ادامه مطلب  

399  

امروز متوجه شدم دو تا از همکلاسیام منو میخان
اما به طور غیر مستقیم گفتن
البته یکی دیگر از اقایون که متاهله گفت کدومشونو میخای
و منم گفتم واسه هردوشون کیس دارم
راستش دوس داشتنی نیستن
من که اصلا لحظه ای بهشون فکر نمیکنم
تازه اونا فکر میکنن من دخترم
ولی وقتی کسیو نمیخام چرا قضیه را لو بدم؟؟؟؟؟؟

ادامه مطلب  

حال دلم بس خراب است خراب  

نمیدونم چی بگم
یکجاخوندم
تنها کسیه که هیچکی نباشه به حرف دلش گوش کنه و مجبور باشه فقط اونا رو بنویسه
واقعا تنهام ناراحت حس آدمهای شکست خورده بدبخت مفلوک رو دارم چه به روزخودم اوردم چرا باید اینطوری ادامه بدم
یعنی سهم من از زنگی فقط همینه ..............
فقط باید با زرق و برقا دلمو به زندگی خوش کنم چی بگم چی بنویسم از زخم کهنه 13 ساله .............
حالم خیلی خرابه خیلیییییییییییییییییییییییییییییییییی

ادامه مطلب  

بضی وقتا دوس داری شبیع چیزی بشی که تصورت میکنن یه خر یه هرزه و...  

نزدیک شدن به ادمی که تو رو تو ذهنش کشته باعث کشته شدنت چند باره ت میشه 
اگر من اسکرین دارم اونا هم دارن 
چیز مهمی نیس البتع از سن من یکم بعیده ولی ب هرحال بهتره با این مسایل الان اشنا بشم و حس کنم و بگذرونم تا دوسال دیگه
بعضی وقتا ادم دوس داره ضامن بالا سرشو بکشه و منفجر بشع 
ادمه دیگ 

ادامه مطلب  

نویسنده  

به آگاهی مخاطبان این وبگاه و بازرسین پولیس سایبری میرسانم اگرچه یک مولکول گاز آزاد نیستم لیکن سعی دارم تا نوشته های من فارغ از فشارهای درونی و بیرونی و تنها بر اساس نیاز یا رخدادهای جامعه شکل گیرد . دانای مطلق نیستم و تنها بر اساس مطالعات و تجربیات مینویسم ، خلاصه آنکه نه عشقی پشت این نوشته ها هست و نه نفرتی چون در غیر این صورت با روح علم سازگار نخواهد بود
شادزی

ادامه مطلب  
صفحات ادامه نتايج:  1